ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

صبح که میشه 

روزو زیر دندونام می جوم

طعم گسش تا شب رو زبونم می مونه
 
انگار زهره ماری خوردم
 
تلو تلو

تا شب

دراز می  کشم روی عادتم
 
و هوسی که خالی نمیشود انگار
 
تنهای ام رو می کشم رو تنم
  
کسی درز نمی کنه

خیالم راحت شده

 چند قرنی ست

تمام سوراخ هایش رو به زور گرفته اند

با منطقی  از جنس جهل

***  

زیر سرم  اما

پر مرغ و خروس مادربزرگ نیست

پر شده از پر اضطراب  

 هی

سیخ سیخ می خوره به کله ام 

 و چشمانم هی قی می کنه

این آب مروارید لعنتی رو

**

زیر سرم صاف نیست

 سرفه ام  می گیره 

 خلط بالا می یارم 

روی تمامی روزهایی که رفته اند

 

***

انگار

کسی دندون قروچه می کند

 تا صبح  

 
**

وصبح

دوباره گس می شم

گس گس 

 بیرون که می رم

خرمالو می فروشند به جای سیب مردمان این شهر غریب.

چنان غمگین‌ام، که در من هزار سگ به‌دنیا نیامده به هزار کودک به‌دنیا نیامده پارس می‌کنند» نیکیتا استانسکو،

 می دانم خود را به زنده بودن زده ام اما سالهاست که مرده ام.  

 پس تا از این کفن که  با پود اضطراب و نومیدی برایم دوخته اند،  بیرون نیامده ام نمی توانم حرفی بزنم .

سکون

  سکوتی است  به رنگ هیچ

به پاس کلمات سکوت می کنم

 هیچ می شوم

 دیگر دم از هیچ نمی زنم

 سه نقطه نه

هیچ هیچ

جایی برای علامت سوال نیست  

رها شدم بی هیچ

رهایم مکن  بدون هیچ

همه چیزآرام است

وقتی هوا به شدت کافه ای است

فنجان قهوه ات را هم می زنی

دانه های قهوه بر بدنه تجربه های پیشین فنجان

آویزان می شوند

میل  نوشیدن بوسه ای دیگر

بر ته فنجان

 از ترس زانو می زند

**

چکیده می شوی

 بر حاشیه چشم هایی که از انبوه

خالی اند

 ته حافظه ی  کافه می مانی

 بدون اینکه کسی

حتی برای فالی دیگر

برایت فنجانی

 برگرداند

 روی نبض هوا

 شکل می گیری

 رها می شوی

 و هیچ می شوی

**

 کافه در چشم  عابران

 به خواب می رود

چشمانی مملو می شوند

و روی غریزه  از یاد می روند

 

همه چیز  آرام است

 باران می بارد

 تا هوا را پاک کند

و مسیرت  را بشود

  تونیستی

اما

 فنجان قهوه پر از توست

و آنهایی که روی کودکی ام

 بار انداز کردند  

 همه چیز آرام است

 یه قهوه داغ پر از غریزه

و صدایی که روی هوا ترک خورده

به ناچار ادامه دارم

 تا جایی

 روی حاشیه سنگی

بی تو یادگار شوم

راستی  از بین مسافران قهوه ای کافه

کسی مرا به یاد خواهد آورد؟

 

این همه سال برای زندگی نکردن بس است

 تو این چهار دیواری خسته

آدرسش را خودت

 روی   ذوقم چرو ک کردی

چشم هایم برای تو می چرید

 و دستانم مثل همیشه

 روی هیچ به سرفه می  افتاد

  طعم دهانم چه زود

 نرسیده به  خرمالو

 گس می شد

 چشمی به نامم

سند نخورده

 اینجا  کنار خودم

جای من خالی است

 چقدر حرص  می خورد

 باد چرا روی ریحان های من می پرد

 این قانون ابدی است؟

 دیده اید

 کودکی ام را

 زیر لباسم پنهان کرد ه ام

 

از هیچ پر شده ام

 واز خود با چه سرعتی  دور

خوب به یاد می آورم

 چه زود

روز ها را به شناسنامه ام  تعارف  کردند

  و شب ها را  در انتظاری حجیم

 به خواب بردند

 حال صبح گرفته

سالهاست  وضو نگرفته ام

 کجا  نشانی دهم

 مرا  با کبوتر های نقاشی هایم  پر دهید

 تا روی غریزه آفتاب

 قد بکشم

تا تکامل گیاه   چقدر راه است؟

باد بادک هایم را به  که بسپارم؟

روی صدای خدا

 کسی آیا نام  مرابه یاد می آورد؟

 

سنگ شدم

 روی سنگ فرش های خیابان

 پا که می گذارم چیزی حس نمی شود

 لای انگشتانم دیگر عرق نمی کند

ناخن  های نمی شکنند

 دیگرموی روی پوست شستم نمی روید

می دانم به اتوبوس بعدی نمی رسم

  

 گناه من چیست

تو لیز خوردی روی چشمانم

 اناری نارس  به من تعارف کردی

 تا به تو نزدیک شدم

 ثانیه ها سریع السیر شدند

قانون  سوت کشید

آب انار چکه شد روی روز های رفته

 همسایه ها یکی یکی اعتراض کردند

 اینجا جای عبور نیست

 

هوا دلش گرفت

ته کوچه یخ زد

 دستانم سرخ شدند

باران که آمد

بدون چتر  ماندی

توخیس شدی

من خیس شدم

 تو خیس

 من خیس

باران هنوز می آمد

که تو رفته بودی

من بی چتر

 خیس  خیس  ماندم

 و تو رفته بودی

  از کدامین کوچه پیچیدی

 پاهایم  دچار فراموشی شده اند

خیره شدم روی   تکه نانی که برایم لقمه کردی

و اناری که دیگر نمی چکید

**

  از کدامین کوچه پیچیدی

من بهار را گم کرده ام

**

از کدامین کوچه پیچیدی

 پاهایم  دچار فراموشی شده اند

 

 

 

 ***

خزیده ای روی شقیقه هایم

  نفس که  میکشم بالا می آیی

  و

 پایین می افتی

  مثل یه قطره

 گم  می شی روی  چشمام  ..

 

 

دکمه  عادتم گم شده  بود

وقتی  فهمیدم

که برهنگی صدایم

 سرما را به یادم آورد

روبروی این باد

کسی به یاد لباس پاره اش

 زیر  چشمانش

 افسون نخ می کرد

 ایستادم

 شاید

 زیر رد پاهای مانده بر برف

تکه ای صبح  بیابم

و به آرزوی هم زیستی با آفتاب

 به صلیب بکشم

 این چشمان پر ازدحامم را ....


آرام  بند کفش هایت را بستی

 باد  لیوان آبی  

 روی  نزدیکترین بوسه ات ریخت

و انگشت اشاره ات مرا به دورترین فاصله

 رها کرد

 اما من باز ادامه داشتم

 کسی صدای بریدن نفس هایم را

روی چشمان فرو ریخته شب نشنید

 باز می گردم روی بوران دستانی که

 در گیومه آغوشت  تکرار شده بود

 و روی تکاپوی بیهودگی

 غلت می زنم

  باز هم نبضم

روی  دلهره لبانی که دیگر نبود

 تکذیب  شد

 اما من هنوز ادامه داشتم

 روی استپی خالی از هوا

تا از روی آفتابی ندیده

 مشق  بنویسم..

و هر بار سرمشقم

تکرار خیسی چشمانی  باشد

 که مرا

 به آبی ترین  ایستگاه خاطرت می رساند.......

شاید من هم روی

فصل های کبودم

 گم شده  باشم......

.

 

 

 

من به مفهوم عشق

 مجرد شدم....

چکیده  شدم

روی چشمهای مردی  از  نفس های مسیح

خالی  از احساسی مومیایی

 میهمان اهرام بودم

  تهی از اکسیژن

روی بهار خواب همسایه 

 لحاف کشیدم

من به فرمان فرعون

با چوب دستی چوپانی از قبیله فاصله

به مفهوم عشق

 مجرد شدم

   نیازی به محراب نبود

 که من باز به  تکرار  پندار

 عاشق شدم

 تا روی پوچ پایان

از بوی گندیده وحشتی که دیگر نبود

تبخیر شوم..

 

... من به مفهوم عشق

 مجرد شدم

 

 

   اتفاق

 

   اتفاقی نارس   ته گلویم مچ انداخته

 

   سرما خستگی را روی دوشم   هذیان می کند

  روی  تکرار  حادثه ها  دراز کشیده ام

این  روزها چقدر هوا گرفته

   کسی پیله های تنهایی اش 

را روی سرم  می تکاند

 جارویی اگر بود

شاید  مرد سپور به یادم می آمد

 زباله ها را کجا بریزم

 ته حوصله  کپک زده ...

 

 

 بالشت رو به من بده

تا روی  حوصله ام دراز شوم

و ستاره ها را یکی یکی

روی   حاشیه لحافم  بدوزم 

 تا هیچ وقت  برای یک استکان چای

بیدار نشوم ....

 

 

 هوا سرد شده

  چمدانت را بسته ام

 همین حوالی زنگ خونه همسایه  پریده

 کسی پشت در

هوس لیس می زند

 یادت باشد

رفتی 

 پرزهای رو پیرهنت رو بتکانی ..

 

ترا قی می کنم

 

دیگر ترا قی می کنم

 روی کهیر های  ذهنم

که سراز حافظه شب درآورده اند

  صدایت روی چشمم ورم می کند

نه ماه

 نه

 قرنی  دور نافم پیچیدی

پر های  تنت

 روی  بالش لخت عادتم

 خوابم را تکه می کنند

 ردی اینجا روی دست هایی

 که دیگر نیست

بوسه  می نوشد 

 تکثر شده ای

 مثل خوره روی زباله های فراموشی

 جارو که میزنم

 دمل باز می کنی

  و گاه بی گاه

 طعم عفونتت

روی خاطرم گل مژه می شود

 تا ابد ..

 حتی اگر ترا قی کنم...

 

 

هزاران در  گیج به هم خورد

 تا من

در انتهای دهلیز بی دریچه

 خواب هایم را به سندان درد  کوبیدم

 

هزاران   بار این دیوارهای گچی 

فروریخت   

تا

 پیکر مسموم آرزو هایم را

 ته  دسمالی  ازچشم های باران

 روی گونه حافظه زمان  

تکان  دادم

 

هزاران  بار گونه های باران  خیسم کرد

تا  دانستم

 برای باروری خاک

 همیشه باید ابری

 سینه وسوسه های مرا خیس کند

 

 

هزاران رنگ  روی دستانم یخ زد

تا

دانستم 

نگارگری  فریاد مرا

 پیش از  خستگی  نور

 روی  نقطه به نقطه  لحظه  نقش کرده

 

هزاران  بار

 گونه های سنگی کوچه، یخ زدگی  کودکی  بی نام را چشیدند

تا دانستم

 همیشه تکه نانی از دهان کودکی یتیم  

 می افتد

 تا

خواب دشت های آلوده  تعبیر  می شود

 **

هزاران  سیب بر درخت  همسایه گندید

تا   دانستم

باید دوباره  از ریشه های  ترش سکوتم

خواب دیگری را  

 روی  سرگیجی  قارچ های تنم   تف کنم  

**

 کسی می گوید

  اگر چه

 در برگ برگ این بیشه کرمی خوابیده

 اما سایه های تیره

 به شقایق های صبح نزدیک ترند..........

 

 

 

 

سفره  که انداختی

 دیدم
تکه های دلم را ته سبد نان جا گذاشتی
 مزه ترش عرق روی چشمانم ماند
   دستانت روی تنم  یخ زد
و اضطراب لبهایت
 تا نزدیکی  لپ هایم رسید
جایی که دنیا را  وارونه می دیدم
   چشمم به دانه های برنجی  افتاد که توی  شالی های شمال
به  دهانم آویختی
  مزه گس عشق
 بوی خاک شیر مو هایت
  و شن های ساده  زمینی که
 کرم های خاکی اش  هوا را آلوده می کنند
 مشق هایم را چه زیبا خط زدی 
من به چه آویخته ام
 به خش خش های سکوت باران
ویا هیاهویی کوچه ای که مرا در آن نشاندی
هنوز کنار تیر چراغ برق
 کسی تن خاک ها را خط خطی  می کند
این سایه که رفت
 تا
 سایه ای دیگر
 شاید تو باشی…
 

چشمانم طعم سیب می دهد

 سیبی  گاز زده

دستانم اما

 طعمی از ته مانده های سفره ای

که برای زنان همسایه انداختی

 من  دور می شوم

 از فنجان قهوه ای که برایم ریختی

 و طعم تلخ فالی  که زن دورگرد

 به زور لای انگشتانم جا داد

دور می شوم

 می روم میان جعبه مداد رنگی

 گم می شوم

 تنم بوی  مداد هایی می گیرد

 که با آن رنگم کردی

گفتی از این جعبه اگر رد شوی

نیمه ناتمام من می شوی

 و من میان رنگ ها 

 یادگاری های تلخ  نوشتم

**

  چشمان طعم سیب می دهد

 اما زیر پلک هایم

جزر و مد بوسه هایت

خیانت را بیتوته می کنند

**

 دور می شوم از تکه های  خودم

چشمم می افتد

دو نیم می شوم

 وباز زنی فال گیر 

انتهای  چشمانم را

 به تفاله های چای  پیوند میزند

می گوید این بهار که آمد

یادت باشد

پس مانده هایت را

ته یک کیسه زباله به حاشیه کوچه زمان بسپاری

 ***

و می روم  جایی همین نزیکی

 تا سر کوچه همسایه

خوم را روی یادگاری های دیوار  جا بگذارم ...

 

 

 

 تمام عشقم

اضطرابی است که زیر زبانت خیس می شود

من تمام حواسم را

به چای شیرینی  که تو به هم میزنی بسته ام

دلم آب نبات چوبی می خواهد

آب نباتی که تو برای  باز کنی

 ****

 دلم می خواهد روی خط چشمانم

مشق هایم را ورق بزنی

خطی روی دلتنگی هایم بکشی

 سرزده مرا به کوچه کودکی ببری  

آنجا که مادر بزرگ عصایش را

 به زمانی که دیگر نبود تکیه می داد

  

دلم اب نبات چوبی می خواهد

و

 نان گرم شده ای که مادر برایم لقمه می کرد

تا زودتر

قدم هایم را به سادگی کوچه های گلی بسپارم

و روی  سطر های معلم   

آرزو هایم را نقاشی کنم

 دلم آب نبات چوبی می خواهد

 تا روی   دلتنگی هایم  آب شوم

من گم شوم و تو

بی حساب زمان مرا پیدا کنی

 چشم بگذاری

و مرا به ا ضطراب بوسه هایت بسپاری

  یادت باشد

 آسمان که صاف شد

 حتما برایم  یک آب نبات چوبی بیاری...