سنگ شدم
روی سنگ فرش های خیابان
پا که می گذارم چیزی حس نمی شود
لای انگشتانم دیگر عرق نمی کند
ناخن های نمی شکنند
دیگرموی روی پوست شستم نمی روید
می دانم به اتوبوس بعدی نمی رسم
![]() |
|
![]() |
سنگ شدم
روی سنگ فرش های خیابان
پا که می گذارم چیزی حس نمی شود
لای انگشتانم دیگر عرق نمی کند
ناخن های نمی شکنند
دیگرموی روی پوست شستم نمی روید
می دانم به اتوبوس بعدی نمی رسم
گناه من چیست
تو لیز خوردی روی چشمانم
اناری نارس به من تعارف کردی
تا به تو نزدیک شدم
ثانیه ها سریع السیر شدند
قانون سوت کشید
آب انار چکه شد روی روز های رفته
همسایه ها یکی یکی اعتراض کردند
اینجا جای عبور نیست
هوا دلش گرفت
ته کوچه یخ زد
دستانم سرخ شدند
باران که آمد
بدون چتر ماندی
توخیس شدی
من خیس شدم
تو خیس
من خیس
باران هنوز می آمد
که تو رفته بودی
من بی چتر
خیس خیس ماندم
و تو رفته بودی
از کدامین کوچه پیچیدی
پاهایم دچار فراموشی شده اند
خیره شدم روی تکه نانی که برایم لقمه کردی
و اناری که دیگر نمی چکید
**
از کدامین کوچه پیچیدی
من بهار را گم کرده ام
از کدامین کوچه پیچیدی
پاهایم دچار فراموشی شده اند
***
خزیده ای روی شقیقه هایم
نفس که میکشم بالا می آیی
و
پایین می افتی
مثل یه قطره
گم می شی روی چشمام ..
دکمه عادتم گم شده بود
وقتی فهمیدم
که برهنگی صدایم
سرما را به یادم آورد
روبروی این باد
کسی به یاد لباس پاره اش
زیر چشمانش
افسون نخ می کرد
ایستادم
شاید
زیر رد پاهای مانده بر برف
تکه ای صبح بیابم
و به آرزوی هم زیستی با آفتاب
به صلیب بکشم
این چشمان پر ازدحامم را ....
باد لیوان آبی
روی نزدیکترین بوسه ات ریخت
و انگشت اشاره ات مرا به دورترین فاصله
رها کرد
اما من باز ادامه داشتم
کسی صدای بریدن نفس هایم را
روی چشمان فرو ریخته شب نشنید
باز می گردم روی بوران دستانی که
در گیومه آغوشت تکرار شده بود
و روی تکاپوی بیهودگی
غلت می زنم
باز هم نبضم
روی دلهره لبانی که دیگر نبود
تکذیب شد
اما من هنوز ادامه داشتم
روی استپی خالی از هوا
تا از روی آفتابی ندیده
مشق بنویسم..
و هر بار سرمشقم
تکرار خیسی چشمانی باشد
که مرا
به آبی ترین ایستگاه خاطرت می رساند.......
شاید من هم روی
فصل های کبودم
گم شده باشم......
.
من به مفهوم عشق
مجرد شدم....
چکیده شدم
روی چشمهای مردی از نفس های مسیح
خالی از احساسی مومیایی
میهمان اهرام بودم
تهی از اکسیژن
روی بهار خواب همسایه
لحاف کشیدم
من به فرمان فرعون
با چوب دستی چوپانی از قبیله فاصله
به مفهوم عشق
مجرد شدم
نیازی به محراب نبود
که من باز به تکرار پندار
عاشق شدم
تا روی پوچ پایان
از بوی گندیده وحشتی که دیگر نبود
تبخیر شوم..
... من به مفهوم عشق
مجرد شدم
اتفاق
سرما خستگی را روی دوشم هذیان می کند
روی تکرار حادثه ها دراز کشیده ام
این روزها چقدر هوا گرفته
کسی پیله های تنهایی اش
را روی سرم می تکاند
جارویی اگر بود
شاید مرد سپور به یادم می آمد
زباله ها را کجا بریزم
ته حوصله کپک زده ...
بالشت رو به من بده
تا روی حوصله ام دراز شوم
و ستاره ها را یکی یکی
روی حاشیه لحافم بدوزم
تا هیچ وقت برای یک استکان چای
بیدار نشوم ....
هوا سرد شده
چمدانت را بسته ام
همین حوالی زنگ خونه همسایه پریده
کسی پشت در
هوس لیس می زند
یادت باشد
رفتی
پرزهای رو پیرهنت رو بتکانی ..
ترا قی می کنم
دیگر ترا قی می کنم
روی کهیر های ذهنم
که سراز حافظه شب درآورده اند
صدایت روی چشمم ورم می کند
نه ماه
نه
قرنی دور نافم پیچیدی
پر های تنت
روی بالش لخت عادتم
خوابم را تکه می کنند
ردی اینجا روی دست هایی
که دیگر نیست
بوسه می نوشد
تکثر شده ای
مثل خوره روی زباله های فراموشی
جارو که میزنم
دمل باز می کنی
و گاه بی گاه
طعم عفونتت
روی خاطرم گل مژه می شود
تا ابد ..
حتی اگر ترا قی کنم...