خانه عناوین مطالب تماس با من

baresh81

baresh81

روزانه‌ها

همه
  • دکتر علیرضا نوری زاده، نویسنده ،روزنامه نگار وتحلیل گر
  • به فرانسه
  • ژورنال تحقیق در ارتباطات
  • le poin
  • le monde
  • وب لاگ ارتباطی
  • انرژی درمانی

پیوندها

  • گیل ماخ
  • به خورشید سلام می کنم
  • مرگ سایه ها
  • نقره ای نوشت
  • دیگران
  • سارا شعر
  • انار خیس
  • شاملو
  • گلچین شعر معاصر
  • ma poéise
  • رنگ ماه
  • کانون ادبیات ایران
  • ادبکده
  • وازنا
  • صادق هدایت
  • Dimensions éthiques de la société de l'information
  • اولین وبلاگ روابط عمومی کشور
  • دات
  • histoire d'iran
  • اناحید
  • ققنوس
  • کافه داستان
  • آواز رزم
  • قلب یخی
  • دلتنگی های یک خبرنگار خانه دار
  • الهه شرقی
  • آبجی
  • وب گردی گوراب
  • بنیاد گلشیری
  • گورستان خیال

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • یه بعد از ظهر ساده
  • دوستت دارم به همین سادگی
  • بوسه
  • طعم گس صبح
  • امروز
  • [ بدون عنوان ]
  • هیچ
  • همه چیزآرام است
  • این همه سال برای زندگی نکردن بس است
  • سنگ
  • برای دلم که خیلی گرفته
  • برای هستی
  • تا آفتاب

بایگانی

  • اردیبهشت 1393 2
  • شهریور 1392 1
  • تیر 1392 1
  • دی 1391 1
  • تیر 1389 1
  • اردیبهشت 1389 1
  • فروردین 1389 1
  • اردیبهشت 1388 1
  • آذر 1387 2
  • مرداد 1387 1
  • اردیبهشت 1387 1
  • بهمن 1386 1
  • دی 1386 2
  • آذر 1386 1
  • آبان 1386 3
  • مهر 1386 1
  • تیر 1386 2
  • اردیبهشت 1386 3
  • فروردین 1386 2
  • اسفند 1385 2
  • بهمن 1385 2
  • دی 1385 1
  • مرداد 1385 3
  • آبان 1384 1
  • شهریور 1384 1
  • مرداد 1384 6
  • تیر 1384 7
  • خرداد 1384 2
  • اردیبهشت 1384 3
  • فروردین 1384 5
  • اسفند 1383 8
  • بهمن 1383 18
  • دی 1383 6

آمار : 101808 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1383 14:42
    چشمانت تنها بهانه زیستن در سرزمینی است که نمی دانم آفتاب صبحش به چه رنگی نور می پاشد
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1383 14:36
    معنای با تو بودن نفس کشیدن در تهی فاصله ای است که چشمانت رها شده اند
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1383 14:21
    گفتی بتکان چشمانت را نگاهت بارانی شده دیدم حتی برای باریدن هم دیگر اشکی نمانده گفتی چشمانت را به من بسپار تا با آن نیلی ببینم آسمان را سبز بنوشانم خاک ترک خورده هستی ام را دیدم در این ازدهام بارانی مه گرفته کور سویی نمانده گفتی پس سهمم از عشق از چشمان کدامین کبوتر بنوشم دیدم آنقدر دیر آمدی که حتی کبوتری هم نمانده ..
  • 93
  • 1
  • 2
  • 3
  • صفحه 4